ساعت 00:00

 

یه ‌روز تو کوچه پس کوچه های خیالم پیدات می‌کنم

دستاتو می گیرم میبرمت به کوچه باغ های پاییزیه آرزوهام؛

بجز خدای مهربون، چند برگ نیمه زرد كه با التماس

به شاخه چنار چنگ زدند، نظاره گر ما هستن ؛ 

روی انبوه برگای خشک و زرد قدم می‌زنیم

اونجا سکوت،  فریاد می زنه

و فقط صدای خش خش برگاست که اونو در هم میشکنه 

کوچه باغ که به آخر رسید دستامو باز می‌کنم

با چشمای بسته نفس عمیق می‌کشم

        و حالا دیگه می‌شه به مرگ فکر کرد ...‏

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:35 توسط امیر| |

Design By : Night Melody