تـمـام چـیـزی کـه بـایـد از زنـدگـی آمـوخـت تـنـهـا یــک کـلـمـه اسـت مـیـگـذرد ولـی دق مـی دهـد تــا بگـذرد... زمسـتان را دوسـت دارم گاهی که در سـوز و سـرمایش روحـم میلـرزد؛ بـه یــاد مـیآورم تنـهایـیهایـم را و آغــوش تـو را هــوس میکـنم ... نبودنت ها را با خیـال بـودنـت به هم بافته ام چـه سنـگـیـن شــده ایــن شــال گــردن ؛ دارد بـغضـم را در گـلو خـفه می کـند !!!
عمـريـســت شــبانــه روز، لبهايت را لـب بـاز نكـن هـنوز، لبهايت را من سيـرنميشوم بـه چـندين بـوسه بـر روي لـبـم بـدوز، لبهايت را
بر تمام قبـر های این شهر بوسه بـزن شاید بـه یـاد بیـاوری کجا مـرا جـا گـذاشـتی ... من در تنـها ترین قبر این شهر خفته ام صـدای کلاغها را می شنوی؟ دارند بـرایـم فاتحه می خـوانـنـد ... او بی آنکــه بـخواهــم تمــــام شــد همانطور که بی آنکــه بخــواهم تمــامِ مـن شـده بــود ...
دلت طفل بود... قدت به قد عــاشــقی هم نمیرسید که کوچک شمردی عظمت عاشقانه هایم را ...


| Design By : Night Melody |
